۶ مطلب توسط «☞︎︎︎𝘿𝙄 𝙨𝙚𝘯𝗽𝗮𝗂❁» ثبت شده است

روزنوشت #۲

خب

بعد عمری اومدم:»

هر روزی که قراره سخت باشه یا اتفاق باحال افتاده باشه رو اینجا می‌نویسم:))

کلاس ادبیاتم ده دقیقه دیگه تموم‌ـه:-»

و بعد از اون ریاضی دارم.

قراره ساعت ۴ به بعد سرم شلوغ شه (چقدر هم برام اهمیت داره⁦୧| ͡ᵔ ﹏ ͡ᵔ |୨⁩)

جغرافیا درس ۱۹ رو باید بخونم#-#

شیمی دو درس امتحان دارم@-@

زیست دو درس پرسشه-_-

باید یه کارکتر هم طراحی کنم°^°

به سلامتی قراره روز پرکاری داشته باشم(+-+)

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • ☞︎︎︎𝘿𝙄 𝙨𝙚𝘯𝗽𝗮𝗂❁
    • دوشنبه ۱۷ آبان ۰۰

    دو نوع موسیقی در جهان وجود داره

     

    دو نوع موسیقی در جهان وجود داره

    موسیقی خوب و موسیقی بد

    هرکدوم که باشه...

    بهتر نیست به یاد داشتع باشیمشون؟

     

  • ۷
    • ☞︎︎︎𝘿𝙄 𝙨𝙚𝘯𝗽𝗮𝗂❁
    • دوشنبه ۱۰ آبان ۰۰

    روزنوشت #۱

    خب الان ساعت ۹:۰۹ دقیقس و تقریبا ۱۰ دقیقه دیگه کلاسم تموم میشه!

    میتونم بگم صبح با دیدن هوای ابری روزم ساخته شد اما...هنوزم سرم ب خاطر اتفاق دیشب درد می‌کنه...

    چیشد؟

    خب...عامم..چیز خاصی شاید نباشه اما تمام دِیتائه واتساپم رو پاک کردم!

    تمام پیام های درسیم...پیوی هام...ویدیوهای گرامر زبانم.....همشون پاک شدن...خب...به نظرتون یکم زیادی نیست؟

    تا الان اتفاق مهمی نیفتاده ولی سر کلاس چالش رفتیم و خندیدیم...شاید اولین کلاسم به خوبی گذشت ولی...کلاس دوم قراره چجوری بشه؟ نمی‌دونم!

    البته باید بگم ساعت ۷:۳۰ نشستم انیمه دیدم و خب...یکی از روزمره های منه:))


    الان ساعت ۱:۵۸ دقیقه اس و ریاضی دارم...زنگ دوم تفکر بود و...خب...با موفقیت پشت سر گذاشته شد=»

    درباره پروژه جدیدمون توی اتاقای کلاسمون صحبت کردیم و خوش گذروندیم...اما وسط خندمون یهو دبیر اومد داخل گفت چرا صحبت نمیکنین؟منم به عنوان سرگروه داشتم دوساعت توضیح میدادم که آره ما تقسیم وظایف کردیم و بعد از هزاران تفسیر توی کلاس بالاخره این ساعت هم التمام!

    ساعت بعدی زبان داشتم....من همیارم و بالاخره باید به وظایفم عمل کنم(سس ماست بابا:/) و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد...

    و بعد زنگ مورد علاقم یعنی ریاضی از راه رسید...تدریس و حل سوال...و بعد از حرص خوردنای بیشمار من سر بچه هامون که اعصاب برام نذاشتن کلاس تموم شد!


    ساعت ۸:۳۶ دقیقه

    بعد از کلاسام نشستم تکالیف زبان رو نوشتم.ناهار خوردم و مثل هر روز رقص هیپ هاپ رو تمرین کردم

    بعد از چند ساعت مامانم پیشنهاد داد توی این هوای بارونی بریم بیرون..من از خدا خواسته بافت جوجه اردک محبوبمون زشت رو پوشیدم رو رفتم پایین(خداییش اردکه زشت نیست چرا بد نامش کردیم بچه رو@-@)

    شیرموز محبوب تر از محبوبم رو با ویفر برداشتم و نشستم توی ماشین...شیر و بیسکوییت توی هوای بارونی خیلی کیف میده حتما پیشنهاد میشه:»

    از اونجایی که بنده پا ندارم برای دو دقیقه از ماشین پیاده شم،نشستم توی ماشین و شیرموز آخر کار خودشو کرد و منو برد توی دنیای ساکت خواب(ناگفته نمونه من وقتی به قول خودمون چرت میزنم توی مرز خواب و بیداریم و کامل نمی‌خوابم و پوئن مثبت قضیه اینه کاملا از اطرافم آگاهم)

    تا وقتی مامانم اومد و فقط یه ربع تا شروع کلاس زبانم مونده بود که رسیدم خونه با یه آرامشی رفتم سر کلاس....خب این جلسه هم به فان ترین حالت ممکن گذشت..

    تیچر‌ ما خیلی صمیمی‌ـه و خیلی راحت میشه باهاش صحبت کنی...حتی سر درد و دلت هم بخوای میشینه...

    و الآنم ک اینجام و دارم این متنو می‌نویسم..

    دیگه تا آخر شب اپدیتش میکنم که روز اول تموم شده:)

     

    +آپدیت میشه

     


    تاریخ:۱۴۰۰/۰۸/۸

  • ۳
  • نظرات [ ۶ ]
    • ☞︎︎︎𝘿𝙄 𝙨𝙚𝘯𝗽𝗮𝗂❁
    • شنبه ۸ آبان ۰۰

    واجبه بگم حقه؟

    هلیا اینو پست کرد و باید بگم...خیلی حقه!

    ذوق کردن نشونه اشتیاقت برای یه چیزیه و اشتیاق بیجا و توی زمان نادرست مثل یه گاری باروت‌ـه که میون صدها گاری کاه گم شده!

    که اگه جرقه ای زده شده.بوم! اون اشتیاق از بین می‌ره و یه انفجار بزرگ رخ میده...

    بذارین تجربه خودمو بهتون بگم:

    تقریبا دوماه پیش من خیلی اشتیاق یوتیوبر شدن رو داشتم و میخواستم شروع کنم...خیلی ذوقشو داشتم اما یه لحظه به این فکر کردم که من کل زندگیم رو میذارم روی یه کار...همیشه اینجوری بودمو خب...این به ضررمه....انقدر دودل شدم و با خودم حرف زدم تا منصرف شدم...یه تلنگر فکری باعث منتفی شدن این قضیه شد.

    یه نصیحت از من

    هیچوقت کاری که میخواین انجام بدین رو ۱.به کسی نگین ۲.به نتیجه اش زیاد فکر نکنین ۳.اشتیاق بعد از تموم کردنش رو نداشته باشین.

    چون نه تنها اون کار رو تکمیل نمیکنین که حتی دلیل انجام دادنش هم از بین می‌ره:)))

  • ۴
  • نظرات [ ۳ ]
    • ☞︎︎︎𝘿𝙄 𝙨𝙚𝘯𝗽𝗮𝗂❁
    • شنبه ۸ آبان ۰۰

    "بانو چایتان آماده است!" #1

    در سرسرای عمارت می‌رقصید و مانند نسیمی ملایم از جلوی تابلو های گرانبهای گیلبِرت می‌گذشت....

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • ☞︎︎︎𝘿𝙄 𝙨𝙚𝘯𝗽𝗮𝗂❁
    • چهارشنبه ۵ آبان ۰۰

    خوش اومدید!

     

    به چای خانه بیان خوش اومدید!

    هنوز هم نمی‌دونم چرا اینجا رو زدم اما می‌خوام نوشته های یهویی توی ذهنم رو باهاتون به اشتراک بذارم؛))

    پس..بفرمایید یه لیوان چای

    اینجا انواع نوشیدنی های گرم توی این هوای سرد پاییزی سرو میشه☕

    امیدوارم از نوشیدنیتون نهایت لذت رو ببرید!💚

  • ۶
    • ☞︎︎︎𝘿𝙄 𝙨𝙚𝘯𝗽𝗮𝗂❁
    𝙝𝙚𝙖𝙧𝙩𝙨 𝙗𝙧𝙚𝙖𝙠
    𝙬𝙝𝙚𝙣 𝙥𝙚𝙤𝙥𝙡𝙚 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙜𝙚
    𝙗𝙪𝙩 𝙛𝙚𝙚𝙡𝙞𝙣𝙜𝙨
    𝙨𝙩𝙖𝙮 𝙩𝙝𝙚 𝙨𝙖𝙢𝙚⌫